محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1114

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

رياح را از دور بديدند به حايطى اندر شدند از حايطان مدينه . و رياح ايشان را نديد ، برگذشت به مذاذ شد . كس را نيافت . و شهر را نيارست تنها دست باز داشتن . به شهر بازگشت . چون او بازگشت ، ايشان از آن حايط بيرون آمدند و به مذاد شدند . و چون از شب لختى بگذشت ، مقدار مردى دويست از بيعتيان آنجا با او گرد آمدند . و او با ايشان لختى بيامد و پسر حسن با او بيامد . و همه پياده بودند مگر محمّد كه بر خرى سياه نشسته بود . و وقت سحرگاه به شهر اندر آمدند و راست به در زندان شدند و زندان بشكستند . و زندانيان همه بجمله تكبير كردند . و چون آن مردمان كه با رياح به سراى اندر بودند بپراگندند و محمّد ياران خويش را به سراى اندر افگند و رياح را بگرفتند و پيش محمّد آوردند . و او زينهار خواست و گفت : يا بن رسول الله ، با من آن كن كز تو سزد . محمّد بفرمود تا او را باز داشتند . پس ديگر روز مردمان بر محمّد گرد آمدند . و او به مسجد مدينه اندر آمد و بر منبر پيغامبر صلَّى الله عليه و سلَّم بر شد و خطبه اى كرد سخت فصيح . و چون او سخن گفتى زبانش پارگكى برآويختى . و مردمان را دعوت كرد و به بيعت خويش خواند ، از بنى عبّاس نهى كرد . پس از منبر فرود آمد . و بس كس با او بيعت نكردند از مدينه ، و هر كه را بخواند از مهتران همه روى پنهان كردند . و چون روز دو سه برآمد ، مردمان مالك بن انس را پرسيدند اندر كار محمّد . و مالك فقيه مدينه بود . و گفتند كه اين مردمان را به بيعت همى خواند ، و ابو جعفر المنصور را به گردن ما بيعت است ، و ما همى دانيم كه اين مظلوم است و حق اين را است ، چگونه كنيم ؟ مالك گفت : شما بيعت منصور به كراهيت كرديد ، از آن بر شما چيز نيست ، و مظلوم را يارى كردن واجب است . چون مالك اين سخن بگفت ، مردمان مدينه با محمّد بيعت كردند مگر پنج تن از مهتران كه از خانه بيرون نيامدند . و محمّد مالك را بخواند و گفت : بيعت كن . مالك گفت : مرا بيعت كردن مفرماى و از من بدان بسنده كن كه مردمان را به بيعت تو فرمايم . [ محمّد ] او را دست بازداشت ، و مالك به خانه اندر شد و در فراز كرد و نيز بيرون نيامد .